متن کتاب تمدن غرب شهید آوینی قسمت3
... اثرات پرتوهای آلفا، بتا و گاما بر بافتهای زنده به طور کامل شناخته شده است: ذرات اشعه مانند گلولههایی هستند که ارگانیسم را از هم میشکافند، و آسیبی که از این جهت وارد میسازند به کمیت آنها و نوع سلولهایی که مصدوم میسازند بستگی دارد.(٢)
شوماخر بعد از بیان دگرگونیهای ژنتیک ناشی از بمباران اشعهی رادیواکتیو و ذکر این نکته که تأثیرات رادیواکتیو «نه تنها برای کسانی که به طور مستقیم از آن متأثر میگردند خطری محسوب میشود، بلکه فرزندان آنها را نیز به مخاطره خواهد افکند»(٣) میافزاید: بعد جدیدی نیز بر اثر این واقعیت مطرح میشود که در حالی که آدمی اکنون میتواند عناصر رادیواکتیو ایجاد کند ـ و چنین نیز میکند ـ همینکه آنها را ایجاد کرد، نمیتواند عملی برای کاهش رادیوآکتیوتهی آنها انجام دهد. نه بازتاب شیمیایی و نه مداخلهی فیزیکی، بلکه فقط گذشت زمان میتواند شدت پرتو را بعد از آزادشدن آن تخفیف دهد. کربن ١٤ نیمه عمری حدود ٥٩٠٠ سال دارد، بدان معنی که حدودا شش هزار سال طول خواهد کشید تا قدرت رادیوآکتیویتهاش به نصف آنچه بوده است تقلیل یابد. نیمه عمر استرونتیوم ٩٠ بیست و هشتسال است. لیکن درازای این نیمه عمر هر چه باشد، پارهای پرتوها تقریبا به طور نامحدود دوام مییابند، و هیچ عملی نمیتوان دربارهی آنها انجام داد جز آنکه کوشش شود که مادهی رادیوآکتیو در مکان امنی قرار گیرد.
اما ببینیم یک مکان امن مثلاً برای مقادیر عظیم پسماندههای رادیوآکتیو که بهوسیلهی رآکتورهای هستهای ایجاد میشود کدام است؟ هیچ مکانی را نمیتوان در روی زمین سراغ کرد که امن باشد. زمانی این اندیشه وجود داشت که این پسماندهها میتوانند به طور امن در اعماق اقیانوسها قرار گیرند، بر این فرض که در چنین ژرفا هیچ موجود زنده نمیتواند حیات خود را حفظ کند. لیکن این فرض را اکتشاف شورویها در ژرفای دریاها باطل گرداند. هر جا که حیات باشد، مواد رادیوآکتیو بهدرون سیکل زیستی جذب میشود. در ظرف چند ساعت از قرار دادن این مواد در آب، تودهی عظیمی از آنها را میتوان در ارگانیسمهای زنده یافت. پلانکتون و جلبک و بسیاری دیگر از حیوانات دریایی قدرت متمرکز ساختن این مواد را با فاکتور ١٠٠٠ و در پارهای موارد حتی با فاکتور یک میلیون دارا هستند. همچنانکه یک ارگانیسم، ارگانیسم دیگر را تغذیه میکند، مواد رادیوآکتیو از نردبان حیات صعود میکند و راه خود را دوباره به سوی انسان مییابد(4)... پسماندههای «سطح بالا» همچنان در درون دریا قرار داده میشوند، در حالی که کمیتهایی از پسماندههای به اصطلاح «متوسط» و «سطح پایین» بهدرون رودخانهها یا مستقیما در زیرزمین تخلیه میشوند.
گزارشی از کمیسیون انرژی اتمی امریکا مختصرا حاکی از این است که پسماندههای مایع آهسته آهسته راه خود را به درون آبهای زیرزمینی میگشایند، و تمام یا قسمتی (کذا!) از رادیوآکتیویتهای راکه دارا هستند به طور شیمیایی یا فیزیکی در خاک باقی میگذارند.(5)
وسعت و عمق مخاطره از حدود معمولی و متعارف فهم و تصور انسان بسیار بسیار فراتر است. شوماخر سخنی را از فردی به نام ادوارد دی. دیوید (مشاور علمی نیکسون) نقل میکند که بسیار وحشتناک است. فرد مذکور ضمن صحبت دربارهی مخزن فضولات رادیواکتیو گفته است: آدمی دربارهی چیزی که باید قبل از بیضرر شدن حدود ٢٥٠٠٠ سال در زیرزمین محبوس باشد، احساسی هولانگیز دارد.(6)
اما بهراستی چرا با توجه به این خطر عظیم که خود سیاستمداران غربی بر آن تأکید دارند، باز هم انرژی هستهای چون واقعیت مسلمی تلقی میشود که باید جانشین سایر اقسام انرژی شود؟ چرا؟ چگونه بشریت حاضر میشود خطری اینچنین وسیع و بزرگ را برای رسیدن به رفاه بیشتر بپذیرد؟ شوماخر در وسعت این خطر گفته است: سرانجام وقتی موضوع آلودگی هوا، آب و خاک به پرتوهای یونساز مطرح است چگونه میتوان مسئلهی آلودگی هوا به دود را مورد توجه قرارداد؟ من نمیخواهم مضرات آلودگی هوا و آب را در وضعیت کنونی ناچیز جلوه دهم، لیکن هنگامی که با آنها روبرو میشویم، نباید «تفاوت در ابعاد» را از نظر دور داشت: آلودگی رادیوآکتیو مخاطرهای است که وسعت «بعد» آن برای بشر بیسابقه است. کسی ممکن است حتی سؤال کند: وقتی هوا مملو از ذرات رادیوآکتیو است، تأکید ورزیدن بر هوای پاک چه معنایی دارد؟ و یا اینکه وقتی آب و خاک مسموم گردد محافظت از هوا چه فایدهای خواهد داشت؟
حتی یک اقتصاددان ممکن است این سؤال بجا را مطرح کند: هنگامی که زمین، یعنی تنها جایگاهی که برای زیست در اختیار داریم، به موادی آلوده گردد که موجد نقص بدنی در کودکان یا نوادگان ما گردد، پیشرفت اقتصادی، یا به اصطلاح سطح بالای زندگی، چه معنایی خواهد داشت؟(7)
پسماندههای پر دوام رادیواکتیو روز به روز روی هم انباشته میگردند و هیچ راهی برای از بین بردن آنها وجود ندارد. خطر بسیار عظیمتر از آن است که بتواند با کلمات بیان شود. کسی نمیتواند گمان کند که به خاطر دور بودن از محل مخازن پسماندههای رادیواکتیو از خطر در امان است، چرا که زمین محدود و کروی است. ابرهای یونیزهی ناشی از آزمایش هستهای در آریزونا میتواند در چین ببارد و دهها هزار نفر را نابود کند. چرخههای حافظ حیات در کرهی زمین با یکدیگر پیوندی آن همه فعال دارند که کسی نمیتواند خود را در برابر مخاطرهی بزرگ پسماندههای رادیواکتیو مصون بداند.
در چهارمین کنفرانس ملی سرطان در آمریکا در سپتامبر ١٩٦٠، لستر برسلو(8) عضو ادارهی بهداشت عمومی ایالت کالیفرنیا گزارش داد که دهها هزار ماهی قزلآلا در جایگاههای تخمگذاری غربی ناگهان به سرطان کبد دچار شدهاند و ادامه داد: تغییرات تکنولوژیک که بر محیط انسان اثر میگذارند، با چنان سرعتی زیاد و مهاری اندک صورت میپذیرند که جای بسی شگفتی است که تاکنون انسان از آن نوع سرطان همهگیر که امسال میان ماهیان قزلآلا شیوع یافت، جان سالم بهدر برده است.(9)
شوماخر نظر نهایی خود را دربارهی انرژی هستهای اینچنین اعلام میکند: هیچ درجه از رفاه نمیتواند انباشت مقادیر عظیم مواد بسیار مخرب و مهلکی را توجیه کند که هیچکس نمیداند چگونه میتوان از خطر آن «ایمن» بود و به صورت خطری بی قیاس برای نسلهای بعد و حتی اعصار زمینشناسی باقی خواهد ماند. انجام دادن چنین عملی تجاوز به ذات زندگی است، تجاوزی فوقالعاده بزرگتر از هر جنایتی که تاکنون به دست بشر صورت گرفته است. این پندار که یک تمدن میتواند پایههای خود را بر چنین تجاوزی استوار سازد یک شرارت اخلاقی، معنوی و مابعدالطبیعی است. این بدان معنی است که امور اقتصادی آدمی را بهگونهای سامان دهیم که گویی خود مردم حقیقتاً حائز هیچ اهمیتی نیستند.(10)
اما هنوز سؤال ما بر جای باقی است. چرا بشر با آگاهی از مخاطرهای اینچنین عظیم باز هم نمیتواند از انرژی اتمی دل بکند؟ جواب این سؤال را باید به قول شوماخر در دیکتاتوری اقتصاد جست و جو کرد: ... در حقیقت هیچ مثال روشنتری در مورد دیکتاتوری مسلط اقتصاد [در مقایسه با مورد استفاده از انرژی اتم] نمیتوان یافت. ساختن نیروگاههای متعارف، خواه بر اساس استفاده از زغال سنگ و خواه استفاده از نفت، و یا نیروگاههای هستهای، با توجه به مبانی اقتصادی تصمیمگیری میشود؛ و شاید کمترین توجه به «پیامدهای اجتماعی» مبذول گردد که احتمالاً از انقطاع بیش از حد سریع صنعت زغال سنگ ناشی میگردد. لیکن این موضوع که شکافت هستهای میتواند عامل یک مخاطرهی باور نکردنی، مقایسه ناشدنی، و بیهمتا برای حیات بشر بهشمار آید در هیچ یک از محاسبات وارد نمیشود و هرگز محلی از اعراب ندارد.(11)
روند کنونی توسعهی اقتصادی در جهان، سیری جدا از انسان یافته است و بشریت را جبرا در مسیری ناخواسته به سوی نابودی حیات طبیعی پیش میراند. بهتر بود به جای کلمهی «جبرآ» از لفظ «ایجابا» استفاده میکردیم، اما به لحاظ تأکید بیشتر بر ماهیت دترمینیستی این روند کلمهی «جبرآ» را بهکار بردیم. تفاوت معنای جبر و ایجاب در آنجاست که با وجود جبر ارادهی آزاد انسان مطلقاً نابود میشود و امکان حرکت مختارانه از آدمی سلب میشود.
هر چند دترمینیسم(12) را اکثراً جبر ترجمه کردهاند، اما مسلماً لفظ موجبیت بهتر است. صرف نظر از بحث در الفاظ، روند کنونی توسعهی اقتصادی که در ذات خویش با رشد غولآسای تکنولوژی متحد است بشریت را ایجاباً در مسیری میراند که با اختیار و ارادهی آزاد انسانی منافات دارد. هر چند این سیر جبری نیست، نباید از نظر دور داشت که هیچ کس جز معدودی از خاصهی اولیای خدا نمیتوانند گردن خویش را از طوق عبودیت آن آزاد کنند. همین موجبیت است که شوماخر آن را دیکتاتوری اقتصاد نامیده است. بهترین دلیل برای وجود این سیر ایجابی یا دیکتاتوری اقتصاد همین انرژی اتمی است: روند کنونی توسعهی اقتصادی ایجاب میکند که ما از انرژی اتمی استفاده کنیم و هر مخاطرهای هر چقدر هم که عظیم باشد در برابر این نیاز هیچ نیست! این توجیه هر چند بسیار احمقانه است، اما منطقی است که ابرقدرتها، سیاستمداران، کارتل(13)ها وتراست(14)ها، راکفلر(15)ها، دستاندرکاران اقتصاد جهانی و کارشناسانی چون «هرمن کان»(16) از آن استفاده میکنند و متأسفانه چیزی که اصلاً در این محاسبات دخالت ندارد آیندهی بشریت و ضایعات فرهنگی و اجتماعی است.
زمینهی دیگری که میتوان دیکتاتوری اقتصاد را به روشنی در آن پیدا کرد مسئلهی مصرف است. شوماخر جامعهی مصرفی کنونی را به معتادی تشبیه میکند که هر چقدر هم وضعیت خود را نکبتبار احساس کند رهایی از چنگال اعتیاد را بینهایت دشوار میبیند.(17) این یک واقعیت غیر قابل انکار است و شواهد و مصادیق بسیاری بر آن دلالت دارد.
روژه گارودی در کتاب «هشدار به زندگان» نوشته است: ...اقتصاد آزاد «بشیوهی غربی» برای رفع احتیاج بازار نیست بلکه برای ایجاد بازار احتیاج است!
در سال ١٩٦٠ مدیر بزرگترین سازمان جهانی تبلیغات و آگهیهای بازرگانی: «والتر تامسون» اعلام کرد که آمریکاییان برای آنکه بتوانند با آهنگ شتابان تولید، همگامی کنند، باید سالی شانزده میلیارد دلار بر مصرف خود بیفزایند. (و حال آنکه هر فرد آمریکایی در حدود شانزده برابر یک فرد عادی غربی بطور کلی مصرف میکند).(18)
مصرف بیشتر برای تولید بیشتر، ضرورت حتمی اقتصاد امروز است، چرا که اگر کالاهای تولید شده مصرف نشود امکان توسعهی تولید، یعنی امکان توسعهی اقتصادی، وجود نخواهد داشت. بنابراین، برای تولید بیشتر که ضرورت توسعهی اقتصادی است باید مردم را به مصرف هر چه بیشتر ترغیب کرد و بدین علت است که تبلیغات ـ یا بهتر بگویم پروپاگاند(19) ـ یکی از ارکان اساسی توسعه به شیوهی غربی است. در کتاب «علم اقتصاد»(20) نوشتهی «ارنست ماندل»(21) آمده است: چرخهای تولید با چنان سرعتی میچرخد که کوچکترین درنگ مصرف کننده در خرید، تمامی بنای اقتصاد را به لرزه تواند افکند. متخصصان تکنیکهای جدید، از بازاریابی گرفته تا روابط عمومی، کارشناسان تبلیغات... برآنند که این «درنگ» را از میان بردارند یا آن را پیشبینی کنند.... این آلت فعل شدن مصرف کننده که دفاع از سرمایهداری را به عنوان نظامی که آزادی مصرف کننده را تضمین میکند به باد تمسخر میگیرد، به حادترین شکل بیگانگی انسان منتهی میگردد: به کار بستن وسایل تودهگیر اقناع افراد که نیروهای ناخودآگاه و غریزی انسان را بیدار میسازد، تا به خریدن و «انتخاب کردن» وادارش کند و مستقل از اراده و آگاهی خود عمل کند.(22)
در همان کتاب میخوانیم: مجلهی «فورچن» مینویسد: »شهروند آمریکائی از دمیدن روز تا لحظهای که به بستر میرود، در یک حالت محاصره بسر میبرد. عملاً همهی آنچه او میبیند، میشنود، لمس میکند، میچشد یا احساس میکند مجسم کنندهی کوششی است که بدو چیزی فروخته شود... تبلیغات، برای آنکه به درون غشاء استحفاظی او رخنه کند، بایستی مدام بر او ضربههای ناگهانی بزند، آزارش دهد، اعصابش را مسخر سازد، گمراهش کند یا آنکه به وسیلهی روش' شکنجه با قطرههای آب چینی، یعنی از راه تکرار بیانقطاع، مقاومتش را درهم شکند.»(23)
روژه گارودی نیز همین مسئله را با بیانی دیگر مورد توجه قرار داده است: تبلیغات تجاری (به شیوهی غربی) بیش از آنکه مایهی تباهی طبیعت باشد موجب هلاکت انسان است: بیش از یکصد هزار نفر کارمند آژانسهای تبلیغاتی، شب و روز در پی ایجاد «واکنشهای شرطی» در مردماند تا آنان را در برابر «آفیش»ها ـ سرلوحهها ـ و فیلمهای تبلیغاتی تلویزیونی، تأثیرپذیر (و شاید بهتر باشد بگویم آسیبپذیر) سازند.شیوهی بنیادین کار این مؤسسات غربی تبلیغات تجاری بر فرمول معروفی که «هیتلر» در کتاب خود «نبرد من» در مورد «پروپاگاند» مطرح کرده است، استوار است: «وقتی میخواهید جامعهیی را به سوی چیزی بکشید، حیوانیترین و پستترین غرائز او را آماج و نشانهی' پروپاگاند یا تبلیغات خود قرار دهید. غدهی آب دهان او را برای آگهی یک' کنسرو و غریزهی جنسی او را برای آگهی یک جوراب یا یک اتومبیل آخرین سیستم، تحریک کنید.«(24)
و بهراستی سردمداران قافلهی مدنیت در مغرب زمین چه خوب به این توصیه عمل کردهاند! رعایت عفت عمومی به ما اجازه نمیدهد که عمق فجایع تبلیغاتی را بیشتر از این بشکافیم. تبلیغات تجاری در سراسر دنیا بر وجود حیوانی بشر و کثیفترین امیال و آمال او بنا شده است و هیچ چارهای جز این نیست: برای حفظ سیستم کنونی اقتصاد آزاد و دستآوردهای آن که فرآوردههای تمدن کنونی مغرب زمین باشد، باید از یک سو دوام و ماندگاری تولیدات کارخانهها را تقلیل داد و از سوی دیگر مردم را به مصرف هر چه بیشتر و اسراف و تبذیر وادار کرد. تصور اینکه مردم دنیا حتی برای لحظهای به نیازهای حقیقی خویش و الگویی متناسب با حوائج واقعی انسان بازگردند، برای یک اقتصاددان وحشتناکترین چیزی است که ممکن است اتفاق بیفتد. اگر حتی برای یک لحظه چنین اتفاقی در دنیا بیفتد و مردم فقط برای یک لحظه، درست به اندازهی نیاز واقعی خویش مصرف کنند، ادامهی روند کنونی توسعهی صنعتی دچار مخاطرات و بحرانهایی آن همه عظیم خواهد شد که تصور آن بسیار دشوار است. از یک سو اقتصاد بر همهی وجوه دیگر زندگی بشر غلبه یافته است و انسان را در محدودهی مادی وجود خویش محصور ساخته، و از جانب دیگر، اقتصاد نیز ـ با مفهومی که امروزه پیدا کرده است ـ بنیان توسعهی خویش را بر پستترین امیال و آمال حیوانی بشر استوار داشته است. موجبیت اقتصاد ـ یا بهقول شوماخر دیکتاتوری اقتصاد ـ به ناچار تمدن امروزی بشر را به جانبی متخالف با غایات حقیقی آفرینش انسان و حوائج واقعی او میکشاند. تولید هر چه بیشتر ضرورتاً مصرفی هر چه بیشتر را ایجاب میکند و بر همهی آنان که احاطهای هر چند محدود در زمینهی اقتصاد دارند روشن است که جلوگیری سیستم اقتصادی امروز از شتاب فزایندهای که در زمینهی تولید دارد، به چه معناست. جلوگیری از شتاب فزایندهای که امروز در زمینهی تولید کارخانهای وجود دارد، حتی برای لحظهای چند، بدون شک به فروپاشی ابرقدرتهای اقتصادی و تحولاتی بسیار عظیم و غیر قابل پیشبینی در سیستم واحد اقتصاد کنونی کرهی زمین منجر خواهد شد.
هیچکس کوچکترین تردیدی ندارد که حاکمیت ابرقدرتها و ادامهی سلطهی آنها بر جهان از طریق کارتلها و تراستها و دستهای پنهانی سرمایهداران بینالمللی اعمال میشود و آنان نیز حاکمیت خویش را بر عادات و نقاط ضعف بشریت بنا کردهاند و سعی میکنند با ایجاد حوائج کاذب و غیر حقیقی برای آدمها، موقعیت استکباری خویش را از خطر محفوظ دارند. برای مبارزه با این سلطهگری چه میتوان کرد؟ آیا میتوان از همان طریقی که این ابرقدرتها حکومت جهنمی خویش را بر کرهی زمین مستدام میدارند، با آنها مبارزه کرد؟ یا باید راههایی خارج از سیستمهای شناخته شدهی کنونی جست و جو کرد؟
پیروزی انقلاب اسلامی ایران تنها تجربهای است که حقیقت را آنچنان که هست به مردم جهان نشان داد. انقلاب اسلامی ایران نشان داد که برای مبارزه با قدرت جهنمی استکبار هرگز نمیتوان از همان طرقی اقدام کرد که او خود بنیان آن را نهاده است. شعار «مشت و درفش» و «خون و شمشیر» بهخوبی میتواند از عهدهی بیان حقیقت برآید و همینطور، قیام عاشورا اسوهای است که تنها راه پیروزی بر باطل را بر ما نمایان میسازد. اگر جبهههای جنگ ما امروز بر همان سلاحهایی متکی بود که خود ابرقدرتها میسازند و اگر ادامهی جنگ ما موکول به تهیهی سلاحهای مدرن میشد، مطمئناً امروز هیچ اثری از انقلاب اسلامی در جهان باقی نمانده بود و حتی یادگار آن نیز از کتابهای تاریخ پاک شده بود. سر پیروزی ما در جبهههای جنگ با ابرقدرتها همین است که ما هرگز متکی به سلاح نیستیم. اتکای ما به ایمان خود و امدادهای غیبیی است که ایمان ما مجاری نزول آنهاست و اگر اینچنین نبود و پیروزی ما موکول به همپایی با قافلهی نظام اقتصادی و صنعتی غرب میشد، همان طور که عرض شد، امروز حتی یادگارهای انقلاب اسلامی را نیز از کتابهای رسمی تاریخ شسته بودند، چه برسد به اینکه نظام جمهوری اسلامی بتواند همانند امروز مجرای تحقق ارادهی حق تعالی و اقامهی قسط و عدل در کرهی زمین قرار بگیرد.(25)
رمز پیروزی ما در این است که خود را از دیکتاتوری اقتصاد رها کردهایم، و یا بهتر بگویم، در راهی قرار داریم که به نفی دیکتاتوری اقتصاد میانجامد. دشمن نیز بر این واقعیت بهخوبی آگاهی دارد و میداند که شکست ما آنجاست که اقتصاد بتواند بر سایر وجوه زندگی ما غلبه پیدا کند و اگر اینچنین نبود و دشمن بر این حقیقت وقوف نداشت، بدون شک همهی تلاش خود را در این جهت تمرکز نمیبخشید. جنگ نفت و حملات سازمانیافتهی دشمن به مراکز صنعتی ما نشاندهندهی همین واقعیت است که استکبار جهانی میخواهد با تحمیل فشارهای تحملناپذیر اقتصادی، ما را وادار کند که از اعتقاداتمان صرف نظر کنیم. آنها میخواهند با اقتصاد بر اعتقاد ما غلبه کنند، و انصافاً در دنیای امروز، اگر هم راهی برای غلبه بر ایمان و اعتقاد وجود داشته باشد، همین است و لاغیر.
ابرقدرتها در هیچ یک از مقاطع تاریخ حاکمیت خویش به موردی چون انقلاب اسلامی ایران برنخوردهاند. آنها همواره توانستهاند که نهضتهای اعتقادی را با فشارهای اقتصادی سرکوب کنند یا حداقل به انحراف بکشانند. تاریخ قرنهای اخیر در کرهی زمین مملو از شواهد و مصادیقی است که میتوانند این ادعا را تأیید کنند. در بعضی از این موارد همچون شیلی، شکست کامل بوده است و در بعضی دیگر مثل کوبا، رهبران انقلاب ناچار شدهاند که از ترس شغال به گرگ پناه ببرند و از چاله به چاه بیفتند.
ماهیت اقتصاد مبتنی بر تکنولوژی هم، همچون علتی مزید به این فجایع کمک رسانده است. در تکنولوژی مدرن، کوچکترین درنگ معنای نابودی دارد و این واقعیت، ضرورتها و موجبیتهای ناخواستهای را بر تمام جوامع در سراسر کرهی زمین تحمیل کرده است. اقتصاد امروز در سراسر کرهی زمین مبتنی بر تکنولوژی است و از آنجا که اقتصاد نیز بر سایر وجوه حیات بشری غلبه یافته است، پر روشن است که کوچکترین وقفه در چرخهای بیرحم تکنولوژی چه معنایی دارد. امروزه در همه جای کرهی ارض، بلا استثنا، حکومتها همهی ساختارها و سازمانبندیهای اجتماعی را بهگونهای تنظیم کردهاند که از این وقفه اجتناب کنند. بشریت برای پرهیز از این وقفه ناچار شده است که همه چیز خود را بفروشد و فدا کند؛ فرهنگ، اخلاق، عشق، عاطفه... همه چیز فدای استمرار حرکت چرخهای تکنولوژی شده است، و البته همان طور که عرض شد، تکنولوژی فی نفسه دارای اینچنین قدرتی نیست؛ مادهگرایی بشر است که قدرتی این همه به تکنولوژی بخشیده است.
در اینجا مناسبت دارد که بار دیگر اشارهای کوتاه به مفهوم «توسعه» داشته باشیم. لازمهی دستیابی به توسعه یافتگی این است که ما همهی ساختارها و سازمانبندیهای اجتماع را در جهت رشد اقتصادی تنظیم کنیم و بدین ترتیب فرهنگ نیز تابعی از اقتصاد خواهد شد. آیا اسلام ما را در این راه مجاز میدارد یا خیر؟
ضربالمثل مشهوری میگوید «شکم گرسنه دین و ایمان نمیشناسد» و این معنا تقریباً شبیه به محتوای این حدیث است که میفرماید: کاد الفقر ان یکون کفرآ.(26) سؤال اینجاست که آیا انسان اجازه دارد خود را به محتوای این ضربالمثل تسلیم کند یا خیر. آیا حضرت رسول اکرم(ص) و یاران و اصحاب معدود ایشان در محاصرهی اقتصادی شعب ابیطالب خود را به این معنا تسلیم کردند؟ مشهور است که در طول این سه سال بسیار بود روزهایی که آنها هر یک به دانهای خرما یا کمتر از آن اکتفا کردند و استقامت ورزیدند و در برابر مشرکان تسلیم نشدند.
موجبیت یا دیکتاتوری اقتصاد با اختیار و ارادهی آزاد انسانی منافات دارد. تنها در یک صورت ما مجاز هستیم که همهی نظامات اجتماعی را بر محور رشد اقتصادی تنظیم کنیم و آن اینکه رشد و توسعهی اقتصادی با تکامل و تعالی روحانی ما انطباق پیدا کند. در جهان امروز، بالعکس، توسعهی اقتصادی همواره در مسیری است که با تعالی روحی بشر منافات دارد و رشد اقتصادی به ابتذال اخلاقی بشر میانجامد. یک بار دیگر به گفتهی هیتلر در کتاب «نبرد من» رجوع کنیم که گفت: «وقتی میخواهید جامعهای را به سوی چیزی بکشید، حیوانیترین و پستترین غرایز او را آماج و نشانهی' پروپاگاندش یا تبلیغات خود قرار دهید. غدهی آب دهان او را برای آگهی یک کنسرو و غریزهی جنسی او را برای آگهی یک جوراب یا یک اتومبیل آخرین سیستم، تحریک کنید.»
اگر کسی دچار این توهم باشد که میتوان پروپاگاند تجارتی به راه انداخت و در عین حال از آنچه هیتلر گفته است پرهیز کرد، بسیار به خطا رفته است. اگر کسی دچار این توهم است، نگاهی به پروپاگاندهای تجارتی در سیمای جمهوری اسلامی ایران بیندازد. گمان نمیکنم تردیدی وجود داشته باشد که امروز تلویزیون ایران عفیفترین و نجیبترین تلویزیونی است که در سراسر جهان وجود دارد هر چند کاملاً بر معیارهای اسلامی مبتنی نیست و از فضای غربزدهی حاکم بر مجامع هنری و تبلیغاتی ما جان سالم به در نبرده است. اگر بتوان از لفظ «سالم» استفاده کرد مسلماً سالمترین فیلمهای تبلیغاتی که در جهان پخش میشود همین فیلمهایی است که در تلویزیون خودمان میبینیم، اما با این همه، برای جذب سرمایههای مردم در بانکهای صادرات و تجارت ناچار از جاذبهی مادی پیکان و سکههای بهار آزادی سود میجویند، یعنی به ناچار بر طبق توصیهی مشهور هیتلر «پستترین غرایز بشر» را آماج پروپاگاند خود قرار دادهاند.
متأسفانه بعضاً تصور کردهاند که این قانون، عمومی است و مثلاً میتوان برای جذب مردم به سوی جبههها و جانفشانی یا شرکت مردم در انتخابات باز هم از تحریک همین غرایز استفاده کرد. لحن و محتوای تبلیغات تلویزیونی ما اکثراً بهگونهای است که تو گویی امت مسلمان را نیز باید با استفاده از حیلههای روانشناسانه فریفت و آنان را به صحنههای جانفشانی و ایثار کشاند، غافل که اگر تبلیغات غربی بر غفلت و فریب مردم استوار است، بالعکس، تبلیغات ما باید بر آگاهی آنها تکیه داشته باشد. حضور یکپارچهی امت ما در صحنههای جهاد فی سبیل الله نشاندهندهی این معناست که آنان با خودآگاهی کامل سر از تبعیت امیال و غرایز پست و حیوانی خویش باز کشیدهاند و دیگر نمیتوان آنان را به شیوهی غربیها با حیلههای روانشناسی اجتماعی به حضور در صحنههای سیاست وادار کرد.
علت شکست حیلهها و تمهیدات استکبار جهانی در برابر ما نیز همین است. هر یک از این ترفندهایی که آمریکا از آغاز پیروزی انقلاب اسلامی در برابر ما بهکار برده است و هنوز هم بهکار میبرد کافی است که انقلاب یا رژیمی را سرنگون کند، اما در برابر جمهوری اسلامی ایران از همهی این مکرها جز تثبیت بیشتر ما و صدور انقلاب اسلامی به همهی جهان کار دیگری بر نیامده است.
چرا اینچنین است؟ آنچه که به ما اینچنین قدرتی بخشیده این است که ما برخلاف همهی دنیا تابع اعتقادمان هستیم نه اقتصادمان، هر چند که مدنیت ما، مناسبات اجتماعی، بافت عمومی جامعه و ساختار تشکیلاتی دوایر اجرایی و حتی حقوقی ما، میراثی است که از رژیم طاغوت برای ما مانده است، و البته ناگفته نماند که با توجه به وضعیت کلی بشر در سطح کرهی زمین، و تجربیات تاریخی قرنها زندگی بشر، تثبیت و تحکیم و استقامت روزافزون و صدور ارزشهای انقلاب ما به جهان معجزهای است که اگر به واقعیت نپیوسته بود هرگز باور نمیشد و هنوز هم با اینکه هشت سال از پیروزی انقلاب اسلامی میگذرد اکثر مردم جهان از تسلیم شدن به این واقعیت سر باز میزنند.
رمز پیروزی ما استقامت است. استقامت محتوای اصلی این فرمایش قرآنی است که فاستقم کما امرت و من تاب معک(27). کسی تردید ندارد که محتوای آن ضربالمثل مذکور ـ آدم گرسنه دین و ایمان نمیشناسد ـ اکثراً درست است، اما این دستور قرآنی که ما را به استقامت در شعب ابیطالب فرا میخواند، آمده است تا ما را از زمرهی آن اکثریت خارج کند. وقتی ما از زمرهی آن اکثریت خارج شدیم، دیگر اقتصاد نیست که برای ما تعیین تکلیف میکند بلکه اعتقاد است. مسلماً محتوای این حدیث ـ کاد الفقر ان یکون کفراً ـ اهمیت اقتصاد را به ما گوشزد میکند و حقیر نیز در پی نفی اهمیت اقتصاد نیستم بلکه میخواهم با توجه به اهمیت اقتصاد، جایگاه واقعی آن را پیدا کنم.
مسلماً اسلام به ما اجازه نمیدهد که بهگونهای عمل کنیم که موجبیت یا دیکتاتوری اقتصاد ما را به راهی مخالف با آرمانهای اعتقادی و فرهنگیمان بکشاند. در جهان امروز هر چه هست همین است؛ اشاعهی مصرف یکی از ضرورتهای رشد و توسعهی اقتصادی در جهان امروز است. روژه گارودی در کتاب «هشدار به زندگان» میگوید:
این اوجگیری مصرف مصنوعی به سه طریق در غرب امکانپذیر شده است:
١ـ تولید اشیائی که خیلی زود فرسوده شده و از میان میرود یا شخص نمیتواند خودش آن را تعمیر یا ترمیم کند... کارخانهیی که لامپهای «فلورسنت» را ابتکار کرد، آنها را با ظرفیت و قدرتی برای دههزار ساعت کار، ساخته بود ولی پس از آنکه این ظرفیت و قدرت را از دههزار ساعت به هزار ساعت کاهش دادند، لامپهای «فلورسنت» را به بازار فرستادند. همچنین جورابهای «نایلون» در آغاز ساخت خود بنحوی بود که هیچگاه سوراخ نشود یا از هم در نرود ولی پس از آنکه آنها را در حمام بخاری گذاشتند که مقاومت آنها را کم کرد، به بازار فروش سپردند...
٢ـ منتظر نشدن برای فرسایش فیزیکی شیئی یا کالای خریداری شده، و خریدن و جانشین کردن انواع جدید آن که هر چند یکبار بشکل تازهای به بازار میآید نه برای آنکه مزیتی بر انواع گذشتهی خود دارد بلکه فقط در شکل ظاهر خود دارای تفاوتهایی است که انواع گذشتهی خود را به اصطلاح: «دمده» و از شکل افتاده جلوهگر میسازد...
بیشتر تغییر شکل دادنها به کالاهای تولیدی غرب، نه به منظور بهتر کردن و محکمتر ساختن است و نه حتی برای زیباتر شدن و بهتر کارکردن، بلکه منحصراً برای «دمده» کردن آنهاست تا ردیف تازة آنها که به بازار میآید، خریدار داشته باشد. این استفادهی «پسیکولوژیک»(28) یا روانشناسانه، از نظر اجتماعی، مجوزی پیدا میکند زیرا سبب مبادلهی پول و توزیع مجدد ثروت میشود....
٣ـ آگهی بازرگانی یا تبلیغات تجاری...(29)
بار دیگر تذکر این نکته ضروری است که ما گفتههای غربیها را به عنوان حجت مورد استناد قرار نمیدهیم و مسلماً اگر همهی خوانندگان این سطور میتوانستند از کلیات این مباحث استفاده کنند و خود در جست و جوی شواهد و مصادیق آن برآیند دیگر نیازی به ذکر گفتههای غربیها باقی نمیماند. اما از آنجا که معالأسف اکثر مردم با مباحث و مفاهیم کلی بیگانه هستند، لاجرم باید بحث را به مقابله با مکاتب و مظاهر بیگانه کشاند و با ذکر شواهد و مصادیق گوناگون، کلیات بحث را بر موارد تحقق آن انطباق بخشید. اگر نه، میدانیم که لازمهی آگاهی و شناخت حقیقی، غلبه بر مقتضیات و شرایطی است که نیازهای کاذبی متناسب با محصولات تمدن جدید غرب برای انسان ایجاد میکند و در میان غربیها و غربزدهها نباید در جست و جوی اینچنین کسی بود.
روژه گارودی ـ که ما در این کتاب مکررا به گفتههای او در کتاب «هشدار به زندگان» مراجعه میکنیم ـ هر چند از متفکرین معاصر غربی است که اسلام آورده است و حتی تألیفات بسیاری در تأیید انقلاب اسلامی ایران دارد، اما نباید انتظار داشت که به طور کامل، با احاطهی کامل بر زمان و مکان و آزاد از همهی تعلقات تمدن جدید سخن بگوید چنانکه از متفکرین و علمای هموطن خودمان هم جز از معدودی انگشتشمار هرگز نباید اینچنین انتظاری داشت. ولایت یافتن بر شرایط و مقتضیات و رها شدن از نیازهای کاذب تمدن حاضر، خرمنکوفتنی است که مرد کهن میخواهد؛ پیری همچون پیر جماران میخواهد که آن همه با معدن عظمت ذات ذوالجلال اتصال دارد که اگر همهی دنیا هم در جبههای مخالف او اجتماع کنند تردیدی در حقیقت راه خویش پیدا نکند و ابراهیموار، با رضا و تسلیم و توکل، آتش را به گلستان مبدل سازد.
کتاب «هشدار به زندگان» هر چند سرتاپا هشداری است به غربیها، اما برای کسی که حتی بویی از گلستان معارف اسلام به مشام جانش رسیده باشد پر روشن است که روژه گارودی هنوز هم از پس میلههای زندان معیارهای تفکر غرب است که سخن میگوید، و همینطور شوماخر، نویسندهی کتاب «کوچک زیباست» که بسیار مورد استناد ما در این کتاب واقع میشود نیز، هر چند بعضا نظریات پیشرفتهای تقریباً متناسب با اعتقادات اسلامی ما ارائه میدهد، اما مسلم است که هنوز نتوانسته خود را از تحجر و انجماد تفکر معاصر غرب و محدودهی تنگ نظرانهی علوم انسانی آن آزاد کند. و بدون شک اگر ما قصد بررسی مبانی تمدن غربی و مقابله با معیارهای آنان در باب توسعهی اقتصادی نداشتیم هرگز به سخنان غربیها مراجعه نمیکردیم، چرا که بهراستی «در غرب خبری نیست.»
اصالت اقتصاد ـ یعنی آن فاجعهای که ما آن را دیکتاتوری اقتصاد نام نهادیم ـ امروز با شتاب فراوان جهان را به سوی یک جنگ ناخواستهی جهانی پیش میبرد. وابستگی اقتصادی جهان امروز به تولیدات روزافزون صنایع تسلیحاتی و تسلیحات اتمی تا بدانجاست که باید صراحتاً جنگ را عامل اصلی رونق اقتصادی نام نهاد، و درست به همین علت ترس از بحرانهای تحملناپذیر اقتصادی است که تولید تسلیحات و بویژه تسلیحات اتمی در جهان ادامه پیدا میکند و آتش جنگ در کرهی زمین خاموش نمیشود.
قصد حقیر این نیست که وجود جنگ در کرهی زمین را صرفاً به علتهای اقتصادی بازگردانم. ارادهی انسانی که با ولنگاری خارج از مقیدات احکام و موازین شریعت زندگی میکند همواره متمایل به سوی قدرت است. نفس کافر، حیوان وحشی لجامگسیخته و قدرتطلب و سلطهجویی است که برای تحمیل ارادهی خویش بر دیگران لاجرم به سوی جنگ کشیده میشود و ریشهی جنگهایی که در دنیا رخ داده است و میدهد، غالباً در همین نکتهی ظریفی است که عرض شد. حکمت حکم جهاد فی سبیل الله را نیز میتوان در همین نکته پیدا کرد، چرا که اگر مسلمانان در برابر پرخاشگری و قدرتطلبی و سلطهجویی کفر به مبارزه برنخیزند، شیطان همهی کرهی زمین را به تسخیر در خواهد آورد: و لو لا دفع الله الناس بعضکم ببعض لفسدت الارض.(30)
آلدوس هاکسلی در کتاب «وضع بشر» میگوید: یکی از مخاطرهآمیزترین وجوه وضع کنونی نقش حیاتی تولید جنگافزار در اقتصاد غرب است، بویژه اقتصاد امریکا که کاملاً متکی بر، چهل میلیارد دولاری است که همهساله دولت، خرج تسلیحات میکند [... این رقم مربوط به سی و چند سال پیش است. در سال ١٩٧٨ رقم سرمایهگذاری دولت آمریکا در صنایع تسلیحاتی ٢/٩٨ میلیارد دلار بوده است.(31)] چه فاجعهای بالاتر از اینکه پایه رفاه جهان غرب بر آمادگی برای مرگ قرار گرفته است؟ این پدیده تازه نیست رکود اقتصادی دهه ١٩٣٠ زمانی پایان پذیرفت که بسیج و تولید جنگافزار دوباره بطور سیستماتیک آغاز گردید. در اواخر دهه ١٩٣٠ یک برنامه وسیع خانهسازی در انگلیس به موقع اجرا درآمد اما این اقدام داروی مؤثری برای رفع بیکاری نشد، همانگونه که برنامههای اقتصادی حزب دموکرات [آمریکا] در دوران فرانکلین روزولت اثر چندانی در بهبود وضع مالی امریکا نداشت. اقتصاد زمانی رونق گرفت و بیکاری از میان رفت که بهمنظور مقابله با تهدیدات هیتلر، تولید جنگافزار به مقیاس وسیع از سر گرفته شد. یعنی پدیدهای بنام خطر هیتلر سبب ایجاد رفاه و رونق گردید. امروز نیز همان وضع دیده میشود: ترس از رقابت روسیه که سبب صرف مبالغ گزافی برای ساخت اسلحه شده پایبست و اساس رونقی گردیده است که ما از آن بهرهمندیم. یک سود و علاقه پنهان به نگهداری این سیستم وجود دارد که روگرداندن از آن و اندیشیدن چارهی دیگری برای رونق اقتصادی مستلزم تعقل و تهور زیادی است.(32)
از میان غربیها، کمتر کسی است که بدین صراحت به اعتراف بپردازد. هاکسلی همان کسی است که کتاب «دنیای متهور نو» را نوشته و در فصل «بهشت زمینی» از همین مجموعه بدان اشاره رفته است. دنیای جدید رفاه و رونق اقتصادی خود را مدیون جنگ است، جنگ مستمری که هیچگاه پایان ندارد، جنگ مستمری که اربابان اقتصادی دنیا، صاحبان کارتلها و تراستها نمیخواهند پایان داشته باشد، چرا که منافع اقتصادی آنها تماماً به جنگ وابسته است. ما از ذکر شواهد وآمار دیگری در این زمینه درمیگذریم و آنان را که مشتاق به تحقیق بیشتری هستند به کتاب «مجتمعهای نظامی ـ صنعتی» و کتابهای دیگر ارجاع میدهیم.
بهراستی اگر مردم دنیا و مخصوصاً مردم آمریکا و اروپا میدانستند که زندگی ماورای صنعتی آنها بر خون میلیونها نفر انسان بیگناهی بنا شده است که در جبهههای جنگ با آمریکا و قدرتهای استکباری دیگر بر زمین میریزد، واکنش آنها چه بود؟ آیا شانههایشان را بالا میانداختند و با لهجهی لوس آمریکایی میگفتندno matter! : [اهمیتی ندارد!]، یا نه؟... مهم نیست؛ آنچه هست این است که توسعهی اقتصادی قطب صنعتی دنیا به طور کامل به گرسنگی و فقر و فلاکت و مرگ آن نیمهی غیرصنعتی دنیا وابسته است، نیمهی دیگری که اگر با یک دید واقعگرایانه به عالم نگاه کنیم، هرگز امکان صنعتی شدن آنها وجود ندارد و اصلاً راه حل مشکل آنها در صنعتی شدن و همپایی با قافلهی توسعهی اقتصادی غرب نیست؛ راه نجات آنها در همین تجربهای نهفته که ایران اسلامی در آن پا نهاده است.
اربابان کنونی دنیا در حقیقت کارتلها و تراستهایی هستند که از طریق تجارت اسلحه و سینما و تلویزیون و اشاعهی فحشا و ایجاد نیازهای مصرفی کاذب بر همهی جهان حکومت میکنند، کارتلها و تراستهایی که منافع شیطانی آنها بر وجود جنگ، فحشا، قتل و غارت اتکا دارد و اگر در جهان حتی برای چند لحظه ایمان و آرامش مذهبی و صلح و حیا و عفت و عشق و محبت برقرار شود، منافع اقتصادی و حاکمیت آنها از پایبست ویران میشود.
انسان اگر لحظهای از غفلت به در آید گمان میکند که دنیا دارالمجانین بزرگی است که همهی مفاهیم در آن وارونه شدهاند و همان طور که حضرت امام امت روحی له الفدا فرمودند: «الفاظ از معانی تهی شدهاند.» شعار مجتمعهای نظامی ـ صنعتی این است: «اگر خواستار صلحی، زمینهی جنگ را مهیا ساز.»(33) شما را به خدا آیا این شعار میتواند متراوش از یک عقل سلیم باشد؟ این شعار همانهایی است که وقتی ما برای دفاع از استقلال و شرافت و حراست از مرزهای اعتقادیمان به جهاد برخاستیم ما را به جنگطلبی متهم کردند.
یک ژنرال چهار ستارهی ارتش فرانسه در جواب روژه گارودی که از او پرسیده بود: «این بمبهای اتمی برای دفاع از چه چیز ضروری و حیاتی است؟» با طنطنهی هر چه تمامتر پاسخ گفته بود: «برای صلح! زیرا بمب اتمی در صورت عدم استفاده از آن، مفید است.»(34)
آری برای صلح! بهراستی الفاظ از معانی تهی شدهاند. معنای صلح و جنگ در جهان امروز آنچنان بر هم انطباق یافته که مرزی فیمابین آندو وجود ندارد.
اکنون رفته رفته به اعماق فاجعهی دیکتاتوری اقتصاد نزدیک و نزدیکتر میشویم. اگر منافع اربابان اقتصادی دنیا به وجود جنگ و قتل و غارت و فحشا در جهان بازگشت دارد، آیا شما باور میکنید که آنها به خاطر مفاهیمی چون انسانیت، ترحم و غیره دست از منافع خویش بردارند؟ خیر! اگر امروز صلح در کرة زمین بر موازنهی قدرت اتمی متکی است از همین است که اربابان اقتصادی دنیا حاضر نیستند دست از منافع خویش بردارند، حال آنکه قدرت انفجار فقط سی بمب اتمی کافی است که همهی کرهی زمین را به کویر طاعونزدهی مردهای تبدیل کند.
پی نوشت ها:
١. کوچک زیباست، ص ١٠٥.
٢. کوچک زیباست، ص ١٠٥.
٣. کوچک زیباست، ص ١٠٦.
4. کوچک زیباست، ص ١٠٦.
5. کوچک زیباست، صص ١٠٦ و ١٠٧.
6. کوچک زیباست، ص ١٤.
7. کوچک زیباست، ص ١٠٩.
8. Lester Breslow
9. کوچک زیباست، صص ١١٠ و ١١١.
10. کوچک زیباست، ص ١١٣.
11. کوچک زیباست، ص ١٠٥.
12. Determinism
13. Cartel، مجموعهی چند شرکت بازرگانی که برای کنترل بازار و پرهیز از تزاحم در تجارت گرد هم میآیند. _ و.
14. Trust، اتحاد شرکتهای بازرگانی جهت کاهش تزاحم تجاری و کنترل قیمت. _ و.
15. (Rockefeller (١٨٣٩_١٩٣٧؛ کارخانهدار آمریکایی. مالک شرکت معظم نفتی «استاندارد اویل». مجازاً به «سرمایهداری با دارایی باورنکردنی» اطلاق میشود. _ و.
16. نگ.ک. به فصل «بهشت زمینی» در همین کتاب.
17. کوچک زیباست، ص ١١٩.
18. هشدار به زندگان، صص ٤٩٥ و ٤٩٦.
19. propaganda
20. Marxistirche Wirtschafts Theorie
21. Ernest Mandel
22. ارنست ماندل، علم اقتصاد، هوشنگ وزیری، خوارزمی، تهران، ١٣٥٩، ص ٢٢٣.
23. علم اقتصاد، ص ٢٢٢.
24. هشدار به زندگان، ص ٥٠٣.
25. حضرت امام امت نیز در بخشهای متعددی از پیام الهی خویش به حجاج بیت الله الحرام (سال ٦٥ هجری شمسی، ذیالحجه ١٤٠٥ هجری قمری) به همین مهم اشاره فرمودند: «... و سلام بر مسلمانان صدر اسلام که با اندک تدارکات جنگی به سلاطین جور روم و ایران تاختند و از کمی یاران به خود ترس راه ندادند... و سلام بر حسینبنعلی که با یاران معدود خویش برای برچیدن بساط ظلم غاصبان خلافت بپاخاست و از ناچیز بودن عِده و عده به خود خیال سازش با ستمگر را راه نداد و کربلا را قتلگاه خود و فرزندان و اصحاب معدودش قرار داد و فریاد «هیهات منا الذله» اش را به گوش حقطلبان رساند که در نظر دنیاگرایان و ملتپرستان، آنچه از این اولیای معظم الهی صادر شده بر خلاف عقل و شرع است. قیام بدون تجهیزات کافی را عقل آنان نمیپسندد...» صحیفهی نور، ج ٢٠، ص ١٢.
26. نزدیک باشد که فقر به کفر منتهی شود.
27. هود/ ١١٢
28. psychologique
29. هشدار به زندگان، صص ٤٩٦ تا ٥٠١.
30. و اگر خداوند بعضی از مردم را در برابر بعضی دیگر به جنگ برنمیانگیخت، فساد روی کرهی زمین را فرا میگرفت؛ بقره/ ٢٥١.
١3. نگ.ک. به دکتر علیرضا ازغندی، مجتمعهای نظامی ـ صنعتی، امیرکبیر، تهران، ١٣٦٤، ص ٤٣.
٢3. آلدوس هاکسلی، وضع بشر، اکبر تبریزی، مروارید، تهران، ١٣٦٣، صص ١١٢ و ١١٣.
33. مجتمعهای نظامی ـ صنعتی، ص ١٨.
34. هشدار به زندگان، ص ٥٢١.
نظام سیاره ای اقتصاد
دربارهی شرکتهای چند ملیتی و حاکمیت شیطانی آنها بر سراسر سیارهی زمین بسیار گفتهاند و بسیار شنیدهایم، اما هرگز حق مطلب آنچنان که باید ادا نشده است. شرکتهای چند ملیتی امپراتوران امروز جهان هستند و اگر کسی بپرسد: «پس نقش دولتها و حکومتها چیست؟» باید پاسخ داد: «اگر حکومتها خود برگزیدهی شرکتهای چند ملیتی نباشند ـ که غالباً اینچنینند ـ در برابر سیطرهی عمیق و وسیع شرکتهای چند ملیتی قدرتی ندارند.»
برای آنکه بتوان تصویر درستی از نفوذ و احاطهی شرکتهای چند ملیتی در دستگاههای حکومتی و بر سیاستمداران جهانی پیدا کرد، باید نخست به نسبتی که فیمابین اقتصاد و سیاست در جهان امروز وجود دارد توجه کرد و دریافت که آنچه در تعیین مرزها و معیارهای سیاسی اصالت دارد اقتصاد است. امروزه در سراسر کرهی زمین، بجز ایران، همان طور که عرض شد افسار سیاست در دست اقتصاد است و آن را به هر سوی که بخواهد میکشاند و حتی اگر جنگ فیمابین غولهای سیاسی جهان وجود داشته باشد ـ که ندارد ـ جنگی اقتصادی است و باز هم، همان طور که عرض شد، علت این امر را باید در این مسئلهی فرهنگی یا مابعدالطبیعی جست و جو کرد: مادهگرایی بشریت. همین مادهگرایی است که اقتصاد را بر سایر وجوه حیات بشری غلبه داده و همهی جهان را قلمرو ترکتازی و دیکتاتوری اقتصاد کرده است.
هر چند ما اصل را بر اختصار قرار دادهایم، اما باز هم برای تشریح نسبتی که فیمابین اقتصاد و سیاست وجود دارد و ترسیم واقعی قدرت جهنمی «چند ملیتیها» به ناچار باید به شواهدی چند مراجعه کنیم.
روژهگارودی در کتاب «هشدار به زندگان» در تشریح قدرت چند ملیتیها و نفوذ آنها در سیاست کشور فرانسه میگوید: دشمن نه در چپ است و نه در راست. نه در این حزب است و نه در آن حزب... در فرانسه، مراکز واقعی تصمیمگیری بیرون از پارلمان است. گروههای فشار که سیاست واقعی فرانسه را تعیین میکنند... بهخوبی با «مکانیزم» جدید یا شیوهی نوین قدرت، آشنایی دارند و میدانند که دیگر کانون آن چنانکه در گذشته، در جمهوریهای سوم و چهارم در «پارلمان» بود، اینک در «پارلمان» نیست و قدرت پارلمانی قرن هجدهم انگلیس نیز بسر رسیده است...
در میان صدها واحد اقتصادی بسیار نیرومند جهان، کمتر از نصفشان ملی و متعلق به یک کشور و یک ملتاند، ولی اکثریت آنها متشکل از شرکتهای چند ملیتی هستند. «اکسون» در میان شرکتهای چند ملیتی جهان از لحاظ سرمایه، اول است (چهل و دو میلیارد دلار) و «ژنرال موتورز» در مرتبهی دوم قرار دارد زیرا سرمایهاش سی و دو میلیارد دلار است ولی از لحاظ تعداد کارگر و کارمند که به هفتصد و چهل هزار نفر میرسد، نخستین شرکت چند ملیتی جهان بهشمار میآید.
بر سیاست اتمی و هستهیی فرانسه، شرکت چند ملیتی «وستینگهاوس» از خارج غلبه دارد و بر ذخایر سوخت نفتی ما شرکت چند ملیتی «شل» یا «BP» چیره است. بر سازمان «انفورماتیک» کشوری و نظامی فرانسه شرکت چند ملیتی «ITT» مسلط است، و ما میدانیم که این شرکتهای چند ملیتی میتوانند «رژیم» کشوری را براندازند و نظام دیگری را بجای آن بنشانند...
«جان مک کن» که از مدیریت «سیا»(١) به شورای مدیریت «ITT» انتقال یافت، در همان هنگام که بانکهای جهانی در دورهی زمامداری «آلنده» اعتبارهای خود را در کشور «شیلی» از سیصدمیلیون دلار به هفده میلیون دلار کاهش دادند، به دست راستیهای افراطی و مسیحیان دموکرات این کشور بر ضد «آلنده» یاریها میکرد. در دورهی زمامداری «آلنده» سرمایهگذاریهای مستقیم آمریکا در «شیلی» که یک میلیارد دلار در سال ١٩٦٩ بود، به یک صد میلیون دلار رسید...
هم اکنون، تنها سه درصد شرکتها در سراسر جهان بیش از هفتاد و پنج درصد فعالیتها و کارهای مؤسسات گوناگون را در چنگ دارند. از سال ١٩٦٩ به این سو، شصت شرکت، با کنترل هزاران مدیر بانکهای اعتباری و تجاری، بطور مستقیم یا غیر مستقیم هفتاد و پنج درصد سرمایهها را اداره میکنند و رشد و توسعهی روزافزون کشورهای صنعتی را تأمین مینمایند. این یکی از حرکتهای مهم سرمایهداری است. هدف سودبرداری و بویژه زورگرایی سرمایهداری، عوض نشده است ولی قدرت سرمایه خیلی بیشتر متمرکز شده و در عین حال از انظار خود را پنهان کرده است و بهمان نسبت که از شناسایی مستقیم بدور مانده، مسلطتر و چیرهگرتر نیز گردیده است. یک نمونهی بسیار برجسته در این مورد «کولونیالیسم» مجدد یا استعمار نوین کشورهای جهان سوم بتوسط شرکتهای چند ملیتی است که قدرت بسط این «سیستم» را نشان میدهد.(2)
چگونه شرکتهای چند ملیتی قدرتی این همه یافتهاند که بر سراسر جهان امروز تسلط پیدا کنند و ملیت همهی اقوام را از معنا تهی کنند؟ و چرا جمهوری اسلامی ایران توانسته است بر سیطرهی شیطانی شرکتهای چند ملیتی غلبه کند و در راه استقلال قدم گذارد؟ قصد ما این است که بگوییم بر خلاف تصور غالب، این یک سؤال اقتصادی یا سیاسی نیست بلکه یک سؤال فلسفی است. اگر مادهگرایی بر بشریت امروز غلبه نیافته بود هرگز چند ملیتیها از قدرتی اینچنین برخوردار نمیشدند.
مگر شرکتهای چند ملیتی از چه قدرتی برخوردار هستند؟ ارتباط بین مادهگرایی بشر و قدرت چند ملیتیها چیست؟
شرکتهای چند ملیتی، سه بار ثروتمندتر از همهی بانکهای مرکزی کشورهای صنعتی، بر اقتصاد جهانی حکم میرانند و امروز نفیکنندهی آزادی اقتصادی بیرنگی هستند که خود از آن زاییده شدهاند... بسط و گسترش سرطانی آنها پدیدهی نمایان پایان این قرن بیفریاد است.
یکی از بهترین کارشناسان چند ملیتیها «شارل لون سون»، دبیر کل فدراسیون بینالمللی شیمی، از اعمال سری این کلانتران جهانی ـ که تنها در ظاهر رقابت میورزند و رقابت دیرین اروپا، ایالات متحده و اتحاد شوروی برایشان جز بازی شوخیآمیزی نیست ـ پرده برمیدارد. «لون سون» میگوید: گسترش چند ملیتیها... همه چیز را در محل تردید قرار میدهد: نظرهای ما را دربارهی دولت، قدرت، پول، برنامهریزی، ملی کردن، نبرد کارگری، بازرگانی خارجی. همهی آنچه مردان سیاست پشت این واژهها قرار میدهند قلب و دغل است... مجمع اربابان شرکتهای چند ملیتی، اینک گرم آن است که بر روی مسألهی تجاوزگری چند ملیتیها، همان سرپوشی را بگذارد که روی بحران شهری، رشد، آلودگی، و «کیفیت زندگی» گذاشت... صنایع شیمیایی، فلزی و نفتی آنها، نخست کارگران را، سپس، ساکنان شهرها را و سرانجام، ماهیان دریاها را مسموم میکند. آنها بههمانگونه که واژهی آلودگی را جانشین این واقعیتهای ملموس ساختند، اکنون میکوشند مفهوم «شرکت چند ملیتی» را جایگزین واقعیت دیگری سازند. آن واقعیت دیگر این است: «میشلین» یا «جنرال موتورز»، «آی.بی.ام.» یا «سن گوبن»، بهرهبرداری در مقیاسی سیارهای را سازمان میدهند، کارخانههایشان را مانند مهره بر صفحهی شطرنج جابهجا میکنند، خود مختاری «دولت ـ ملت»ها و سیاست حکومتها را با انگیزههای صنعتی، تجاری، مالی و پولی از محتوا خالی میسازند...
کالاهای «ساخته شده در ژاپن»، در واقع، به دست شاخههای ژاپنی «تراست»های امریکایی ساخته میشود ـ هجوم به بازار آمریکا بوسیلهی نیویورک از طریق توکیو رهبری میشود. دشمن کارگران امریکایی، نه کارگر ژاپنی است، نه دولت ژاپن: سرمایهی امریکایی است که هیچ چیزش، جز ریشه و نام، امریکایی نیست.
...دوربینهای «رولیفلکس» بزودی در سنگاپور مونتاژ خواهد شد [یا هم اکنون شده است.]، «زیمنس»، همچنین، «آگفا ـ گورت» لوازمشان را در ژاپن میسازند، لوازم خانگی «سوئدی» از کارخانههای لهستانی بیرون میآید، بخشی از قطعات اتومبیلهای «رنو» در یوگوسلاوی و رومانی تولید میشود، و دیگر و دیگر... بسیاری از «تراست»های امریکایی، فعالیتهای صنعتی خود را یکسر به خارج منتقل کردهاند: تمامی دستگاههای عکسبرداری که در ایالات متحد بهفروش میرود، در خارج ساخته شده است، همچنین ٩٦ درصد ضبط صوتها، ٩٠ درصد گیرندههای «تی.اس.اف.»، ٧٠ درصد ماشین تحریرهای قابل حمل، ٦٧ درصد کفشها، ٥٠ درصد دوربینهای تلویزیونی، و دیگر و دیگر...
...تولید چند ملیتیها اکنون دوبار سریعتر از مجموع فعالیت اقتصادی جهانی رشد میکند. بر پایهی پیشبینیهای کنونی، در ١٩٨٥ سیصد تا چهارصد چند ملیتی، هشتاد درصد مجموع صنایع جهان سرمایهدار را در چنگ خواهند داشت.
اگر به صنایع [بهاصطلاح] «پیشرفته» نظر افکنید ...تصدیق خواهید کرد که یک مشت شرکت که بیشتر، به صورت کنسرسیوم یا مجتمع بهم پیوستهاند، اینک بر جهان مستولی شدهاند: هفت شرکت غولآسا، تمامی صنایع نفتی را زیر نگین دارند، ١٥ غول دیگر، پتروشیمی را در چنگ گرفتهاند، الکترونیک حرفهیی در اختیار ده شرکت است، صنایع لاستیکسازی بهدست هشت شرکت اداره میشود، ساخت شیشهی مسطح به دست پنج شرکت، تولید کاغذ بهدست نه شرکت، و دیگر و دیگر.
و اگر میپندارید که این غولها، چاقو بهدست، برای افزایش سهم خویش در بازار جهانی با هم میجنگند زود از اشتباه بهدرآیید. بیتردید در موارد و در مناسبتهایی، بازار رقابت هنوز گرم است، اما در میان شرکتهای جا افتاده، گرایش، به سوی جنگ نیست، بلکه به سوی توافق «کارتل» است، به سوی تبانی به سبک «جنتلمن»هاست، و به سوی هم ـ یاری با هدف تحکیم شالودههای استیلا، و راهبندی بر نورسیدگان. مورد لاستیکسازی را در نظر بگیرید. شاید برایتان گفته باشند که «میشلین» در امریکای شمالی با دردسرهایی روبروست، زیرا میخواهد در این نیمقاره، کارخانههای بزرگ برپا کند. بیتردید از این گفته نتیجه میگیرید که جنگ میان غولهای لاستیک ـ «دانلپ ـ پیرلی»، «گودریچ»، «فایرستون» و «گودیر» آتشین است، اما ناگهان کشف میکنید که «دانلپ» در بسیاری از کشورها به حساب «گودیر» لاستیک تولید میکند، «میشلین» و «دانلپ» در قلب مجتمعهای معاملاتی دست به یکی هستند و منتهای شرارت، اینکه یک کارخانهی ایرلندی که به حساب یک شرکت آمریکایی لاستیک میسازد، متعلق به شرکت اتریشی «سمپریت» است که زیر نظر شرکت فرانسوی ـ بلژیکی «کلبرـ کولومب» قرار دارد و شرکت اخیر، زیر نظر شرکت فرانسوی «میشلین» کار میکند که کرسی آن در «بال» سوئیس است.
باری، وقتی با شما از «نبرد غولها» سخن میگویند، لبخند بزنید: «غولهای واقعی با یکدیگر نمیجنگند. در این کار، خطرهاست. مناقشههای آنها به شیوهیی مسالمتآمیز، دور یک قالی سبز حل و فصل میشود. بدینسان است که «شل» در بیست و پنج و «استاندارد اویل آو نیوجرسی»(3) (اسو) در سی و پنج مجتمع معاملاتی با دیگر شرکتهای نفتی شریکند...»
تصویر غریبی که از این دادهها بر سر دست میآید تصویر یک «اولیگارشی» (حکومت متنفذان) جهانی است که از چند صد شرکت بزرگ تشکیل میشود. مدیران این شرکتها که بزودی مدیران روسی هم بر آنها افزوده خواهند شد، از مدارس واحدی و از محیط اجتماعی واحدی برآمدهاند، عقاید یکسانی را ابراز میدارند و هدفهای واحدی را با وسایل واحدی تعقیب میکنند...(4)
حاکمیت پرقدرت شرکتهای چند ملیتی از طریق یک نظام واحد اقتصادی بر سراسر کرهی زمین، اقتدار و حاکمیت سیاسی همهی دولتها و حکومتها را در شرق و غرب سیاره نفی میکند. دولتها و حکومتها ـ چه شرقی و چه غربی ـ اگر نقشی هماهنگ و همجهت با این نظام واحد اقتصاد بر عهده گرفته باشند بر جای میمانند و اگر نه، نابود میشوند. همهی انقلابهای جهان بعد از پیروزی و به دست گرفتن حکومت ناچار شدهاند که حتی بر خلاف ایدئولوژی و شعارهای اساسی خویش سیاستهایی اتخاذ کنند که بقای آنان را تضمین کند، هر چند به قیمت از دست دادن و زیر پا گذاشتن اصولی که بعضا محتوای اصلی انقلاب را تشکیل میداده است. این یک قاعدهی کلی است و اگر ان شاء الله انقلاب اسلامی ایران به پیروزی برسد و اسلامیت و استقلال خویش را در برابر شرق و غرب حفظ کند تنها نمونهای است که از این قاعده مستثنی شده است. این ضربالمثل معروف که «انقلاب فرزندان خویش را میخورد» از همین جا نتیجه شده است که همواره انقلابها بعد از پیروزی و تشکیل نظام به صورتی ناخواسته به جانبی کشیده شدهاند که با اصول محتوایی نهضت مخالفت داشته است.(5)
چرا همهی انقلابهای جهان در قرون اخیر به این سرنوشت محتوم دچار شدهاند؟ آیا این سرنوشت، جبر یا موجبیتی است که از آن نمیتوان گریخت؟ ما با تکیه به نظام اعتقادی اسلام میدانیم که اینچنین نیست و انسان در مقام ولایت و خلیفةاللهی میتواند بر همهی موجبیتها غلبه کند، مشروط بر اینکه نسبت اعتقادی خویش را با ذات مقدس پروردگار متعال حفظ کند و از محدودهی ایمان و توکل خارج نشود.
نظام اقتصاد جهانی سیستم واحدی است حافظ منافع سیاسی ابرقدرتها و تا کسی از این سیستم واحد اقتصادی اعراض نکند هرگز نمیتواند به طور کامل از سلطهی سیاسی ابرقدرتها خارج شود. همهی رهبران انقلابی جهان بعد از پیروزی و تشکیل نظام با این واقعیت مواجه شدهاند که باید برای حفظ خویش از بحرانهای اقتصادی، به ناچار تکنوکراتها را بر مصدر امور اجرایی بنشانند و فکر نمیکنم کسی در این معنا تردید داشته باشد که تکنوکراسی حافظ منافع ابرقدرتهاست. حاکمیت تکنوکراتها ـ خواه ناخواه ـ نظامهای انقلابی را به جانبی متضاد با شعارهای اساسی انقلاب ـ آزادی و استقلال _ میکشاند و رفته رفته همان بلایی بر سر نهضتها میآید که در الجزایر و سوریه و لیبی و کوبا و... شاهد آن بودهایم.
چرا انقلابها بعد از پیروزی نتوانستهاند از حاکمیت تکنوکراتها اعراض کنند؟ جواب این سؤال را باید در نظام واحد اقتصاد جهانی پیدا کرد. رهبران انقلابی همواره با شعارهای پیشرفتهای گام در میدان گذاشتهاند، اما بعد از پیروزی، در عمل مواجه با این واقعیت شدهاند که سیاست قلمرو ترکتازی اقتصاد است و بقای سیاسی نظامها در گرو تمهیدات اقتصادی است و سراسر جهان امروز متأسفانه از این نظام واحد اقتصادی تبعیت میکند. شوروی و چین نمونههای عبرتانگیزی هستند که میتوانند تا حدی این معنا را روشن کنند. شوروی و چین، هر دو بعد از پیروزی انقلاب میپنداشتند که میتوان با یک دیوار آهنین از بقیهی جهان فاصله گرفت و به استقلال دست یافت. اما آنچه بعدها رخ داد و اکنون ما در شوروی و چین امروز شاهد آن هستیم نشان داد که هیچ نظامی نمیتواند خود را از سیطرهی نظام اقتصادی جهانی خارج کند. مگر به یک شرط. مائو میگفت: «اگر هدف ما سرخ است، راه ما نیز باید سرخ باشد.» و ریویزیونیست(6)های امروزی چین میگویند: «برای گربه چه تفاوتی میکند که موش سرخ بگیرد یا نه؟» آنچه دیوار آهنین چین کمونیست را ویران کرد دیکتاتوری است به نام اقتصاد که هیچ انقلاب شناختهشدهای تاکنون راه مبارزه با آن را نیافته است.(7)
روسیه چطور؟
بر اساس اعلام جنگ اقتصادی فراموش ناشدنی روسها در دههی ١٩٥٠، میبایست در سال ١٩٦٥ درآمد کلی شوروی به آمریکا برسد و درآمد سرانهی آن نیز در سال ١٩٧٠ با آمریکا برابر گردد، ولی بر مبنای دادههای آماری خود سازمان مرکزی آمار شوروی، هم اینک، یعنی در سال ١٩٧٩، درآمد کلی شوروی ٦٧ درصد آمریکا و درآمد سرانهی مردم آن فقط ٥٦ درصد سرانهی آمریکاست. البته مطابق آمار و تخمینهای منابع آمریکایی، درآمد سرانهی مردم شوروی از نصف درآمد سرانهی آمریکاییها به مراتب پایینتر است... و امروزه این نکته را حتی تکنیسینها و روشنفکران روسی مخالف نهضت ناراضیان نیز بوضوح بیان میکنند: «در زمان تزارها، گندم صادر میکردیم تا تکنولوژی صنعتی بخریم، امروزه مواد اولیه مثل نفت، گاز، فلزات صادر میکنیم تا هم گندم بخریم و هم تکنولوژی صنعتی.»(8)
این یکی دیگر از مظاهر غلبهی اقتصاد بر سایر وجوه حیات بشری است و بعدها البته خواهیم گفت که اگر ذات اقتصاد، تکنولوژیک نبود ـ یعنی اگر اقتصاد امروز وابستگی ذاتی به صنایع مدرن نداشت ـ باز هم فاجعه بدین درجه از عمق و گسترش نمیرسید، هر چند اقتصاد بر سایر وجوه حیات بشری غلبه مییافت.
غلبة اقتصاد کار را تا بدانجا کشانده است که قدرت، تنها در پول متمرکز است و پولدارها قویترین افراد این عصر هستند.(9) قدرت شرکتهای چند ملیتی به قدرت سرمایه و پول باز میگردد و آنچه از قدرت پول حراست میکند نیز نظام بانکداری جهانی است. قصد ما نفی بانک و بانکداری نیست بلکه بیان واقعیاتی است که تمدن غربی بر آن مبتنی است. شوماخر در توصیف جامعهی غرب جملهی بسیار گویایی دارد که میتواند ما را به عمق مطلب رهنمون شود. او جامعهی غرب را جامعهای توصیف میکند که «شعار اصلیش خود را ثروتمند ساز (enrichissez_ vous) باشد و میلیونرها را همچون قهرمانان فرهنگی خود بزرگ میدارد،»(10) و این گفته عین واقعیت است. برای ادراک کامل این توصیف باید به عمق معنای پول و بانک رجوع کنیم، چرا که سرمایه و ثروت و سود همه در پول است که مفهوم پیدا میکند. پول چیست؟
پی نوشت ها:
١. CIA: Central Intelligence Agency، بنگاه مرکزی جاسوسی (ایالات متحدهی آمریکا). ـ و.
2. هشدار به زندگان، صص ٥١٨ تا ٥٢٦.
3. Standard Oil of New Jersey
4. حسین مهری، صدای پای دگرگونی، امیرکبیر، ١٣٥٧، تهران، صص ١١٢ تا ١١٥.
5. انزوای حزب الله در نظام ما نیز نشانهی خوبی نیست. هر چند که الحمد لله و المن سایهی مبارک حضرت امام امت همچون ابر رحمتی بر سر ما گسترده است و ما را از بلیات و خطرات حفظ میکند، اما به هر تقدیر شکی نیست که اکنون در نظام ما حزبالله رفته رفته به انزوای سیاسی کشیده میشود و کارها به دلباختگان تکنوکراسی واگذار میگردد. این نشانهای است از همان سرنوشت محتومی که همهی انقلابهای جهان را وا داشته است تا فرزندان خویش را ببلعند... و خدا آن روز را نیاورد.
6. Revisionist ، تجدید نظر طلب.
7. انقلاب اسلامی ایران ان شاء الله از این قاعدهی کلی مستثنی خواهد شد.
8. آلبرتو رونکی، غولهای بیمار، پیروز ملکی، امیرکبیر، تهران، ١٣٦٠، صص ١١٨ و ١١٩.
9. البته باید متذکر شد که اگر چه شواهد و مصادیق بسیاری در تأیید این حرف وجود دارد، اما حقیقت امر جز این است. تجربهی پیروزمند انقلاب اسلامی نشان داد که قویترین افراد، مؤمنی است که مؤید به نصرت خدایی است. غرض ما از پرداختن به قدرت پول بیان واقعیاتی است که در جهان غربی و غربزده حاکم است. سخن از آنچه هست میگوییم نه از آنچه باید باشد.
10. کوچک زیباست، ص ١٩٨.
